واشنگتن اروینگ پدر داستان کوتاه آمریکا است!

•مه 9, 2012 • نوشتن دیدگاه

واشنگتن اروینگ
سوم آپریل 1783- بیست و هشت نوامبر1859

او را پدر داستان های کوتاه در آمریکا می دانند.وی ماندگاری نامش را از دو اثرش «ریپ ون وینکل» و «حماسه اسلیپی هالو» و محبوبیت نگارش و سبکش را از نوشته های با نام های مستعار در روزنامه هایی مثل «مورنینگ کرونیکل» و … دارد.وی اولین نویسنده ی آمریکایی بود که در سطح بین المللی به شهرت و فروش بی سابقه ی آثارش دست یافت و او را می توان پیشگام برای دیگر نویسندگان آمریکایی از جمله «ناتانیل هاوثرون؛هرمن ملویل؛هنری ودزورث لانگ فلو و در نهایت ادگار آلن پو» دانست؛هم چنین وی از طرف نویسندگان معاصرش در اروپا من جمله «سر والتر اسکات؛لورد بایرن؛توماس کمپل؛فرانسیس جفری و چارلز دیکنز» مورد تقدیر و ستایش قرار گرفت.هرآنچه او برای داستان نویسی انجام داد از تلاش های بسیارش برای پیشرفت قانون کپی رایت و شناختن نویسندگی به عنوان شغلی قانونی در آمریکا وی را چهره ای فراموش ناشدنی و موثر در تاریخ آمریکا کرده است.در زندگی نامه ی اروینگ،علاوه بر نویسندگی سفیر کبیر آمریکا در اسپانیا و فعالیت سیاسی نیز به چشم می خورد.وی علاوه بر داستان نویسی به سفر نامه نویسی،زندگی نامه نویسی افرادی چون «جورج واشنگتن» و «اولیور گلد اسمیت» و «محمد» و تاریخ نویسی ؛»الحمرا» و «تاریخچه تسخیر گرانادا» دست زده است.

پیش نوشت : قبل از خواندن ادامه توصیه می کنم داستان را از این جا

http://www.online-literature.com/irving/2053/

و یا ترجمه ی فارسی داستان را از این جا

http://eskafi.com/2009/04/rip_van_winkle_by_washington_irving.html

بخوانید!

بررسی و نقد «ریپ ون وینکل» : ِ

در این داستان شخصیت اصلی یک آمریکایی ِ اصالتن هلندی است که به آمریکا مهاجرت کرده است،»مهاجرت» و تمامی شاخصه هایش در بسیاری از داستان ها مورد نظر اروینگ بوده است. داستان از زبان سوم شخص روایت می شود و به معرفی «ریپ ون» می پردازد،ما از ریپ ون چیز زیادی نمی دانیم و در تمام طول داستان هر آنچه راوی می گوید ،تمامی دانش و آگاهی ما از این شخصیت خواهد بود.داستان با پردازش به شرح محیط و مکان جغرافیایی شروع می شود و خوب است تاکید کنم که داستان از پرداخت بسیار خوب ِ متافورآ مخصوصن در توصیف رودخانه و کوهستان؛ برخوردار است. ما در همین شرح و توصیف است که به طبقه ی اجتماعی ریپ ون پی می بریم و نوع شخصیت اجتماعیش؛این که وی علاقه ی زیادی به کار کردن ندارد و …را می فهمیم.

جنسیت روایت:
جنسیت روایت کاملن مذکر است و در تمام ِ داستان با پردازش از نگاه یک مرد روبرو هستیم.ریپ ون که نماد مرد سالاری (یا حداقل تفکرات مردسالار هر آنقدر در پیاده سازیش نا موفق) ، همسرش نماد زنی کاملن چیره بر همسرش – زنی که صدایش را برای او بلند می کند و به قولی زورش به همسرش میچربد -است.ریپ ون برای فرار از زن سالاری همسرش از خانه می رود و سر به کوه و جنگل می گذارد ؛ جنگل و یا طبیعت محض را می توان نشان دهنده ی اسرار آلود بودن و نا مشخصی در داستان نویسی دانست و اروینگ به خوبی از آن برای فضا سازی استفاده می کند و لعابی اسرار آمیز به داستان می دهد.

داستان را می توان به دو قسمت قبل از خواب و بعد از بیداری ریپ ون تقسیم کرد.»خواب» اشاره ی بسیار ظریف اروینگ به خواب و بیداری و تغییرات را می توان اشاره ی ای به زندگی مردم آمریکا دانست؛هرآنچه هست این که نباید فراموش کنیم وی علاوه بر داستان نویسی ید طولایی در سیاست و تاریخ نگاری داشته است.
ریپ ون بعد از بیداری و بازگشت به روستا نه تنها هیچ نشانی از آن چه را ترک کرده نمی یابد که دیگر حاضر به تشخیص و درک آن چه هست ؛نیست.
بیداری ریپ ون بعد از بیست سال؛به معنایگذشت زمانی بیست ساله از تاریخ آمریکا و دست یابی آنان به استقلال و شکل گیری و رشد آمریکایی نوپا است.ریپ ون نه می داند انتخابات چیست و نه جورج واشنگتن را می شناسد او که موقع ترک روستا به دیوار تصویر جورج سوم را دیده بود،اینک جا می خورد و نمی داند داستان چیست و خود کجاست!

شخصیت! آیدنتیتی!خود!:
ریپ ون بعد از بیداری و بازگشت دچار از دست دادن شخصیت می شود و آمریکا برای خود شخصیتی تازه را دارا می شود و این از دست دادن شخصیت را به خوبی در دیالوگ ِ ریپ ون در برخورد با پسرش می بینیم:»کس ِ دیگری در کفش های من است(کس ِ دیگری جای من است)؛وی که با پسرش کو نشان ِ کامل از پدر دارد رو برو می شود و این چنین از گم شدن ِ شخصیتش حرف می زند برعکس در روبرویی با دخترش،که بسیار متفاوت از مادر ِ خود (همسر ریپ ون) است به بازسازی شخصیتی جدید برای خود دست می زند.دختر وی را که زنی مستقل است و متفاوت از مادرش ؛می توان نمادی از استقلال و اشاره ای ظریف به آمریکای مستقل و مام ِ میهن دانست.

در این داستان فضا به دو قسمت خارج و داخل تقسیم شده است.
داخل روستا،خارج از روستا، ریپ ون به عنوان خارجی و باقی اهالی داخلی و البته در مورد زمان می توان گفت داستان سه زمان دازد ،علاوه به تقسیم بندی زمانی به قبل و بعد از خواب ،به روایت از گذشته در آینده ی ریپ ون یعنی بعد از بیداریش و خاطرات و حرف هایی که از تاریخ رودخانه و نام گذاری اش به نام هدسون می زند هم می توان اشاره کرد.

تراژدی یا کمدی؟!
هر دو! این داستان هم از زبانی طنز آلود در توصیف ریپ ون برخوردار است و هم تراژدی برخورد وی با واقعیت را دارد.

از ویژگی های خاص این داستان گذارش از رومانس به ناول است،یعنی از واقعیت نگاری به تخیل نویسی متمایل می شود و در نهایت بابازگشت به واقعیت نگاری در داستانی که از تخیل جان گرفته است به نقطه ی پایان می رسیم!

تعلیق:
این داستان خواننده را به خوبی در خلاءیی قرار می دهد که وی از خود می پرسد؛چه اتفاقی خواهد افتاد؟

سفر یا کوئست :
ریپ ون با این که قصد رفتن به سفر را نداشت اما درگیر سفری در زمان شد؛استفاده از المان سفر در داستان نویسی برای ایجاد تعلیق و فضا سازی مناسب یکی دیگر از ویژگی های این داستان و شهرت این چنینش است.

زبآن:
در روایت خواننده با دو گویش انگلیسی روبرو می شود و این خود دلیلی دیگر بر به رخ کشیدن و تاکید اروینگ بر تغییر است.

در آخر با این که ریپ ون بعد از بیست سال پیر می شود و آمریکا تازه جوان است و راه زیادی در پیش دارد و با سوءاستفاده ی به جای ِ اروینگ از سفر و تغییر و تلقین این تفاوت در ذهن خواننده ؛می توان این داستان را در نوع خود و در زمان خود یکی از بهترین و اساسی ترین داستان ها در تاریخ داستان نویسی (کوتاه) در آمریکا و حتی مهم در دنیا دانست.اروینگ نویسنده ایست که خوب تاریخ می داند و سیاست مداری قابل است و این همه از او داستان نویسی خوب و ماندگار در تاریخ ساخته است.

فرشته امیری
اردی بهشت نود و یک

پی نوشت : از واشنگتن اروینگ در این جا می توانید بیشتر بدانید

http://en.wikipedia.org/wiki/Washington_Irving

زین حال (چهچههٔ دم صبح) که من دارم …

•مه 4, 2012 • نوشتن دیدگاه

وقتی‌ بعد از چند هفته همزیستی‌ با عنایاتِ زندگی‌،ساعت سه و نیم نصفِ شب با انگشت اشارهٔ دست چپت چروک‌های دست راستت مرور میکنی‌ و زیر نور لپتاپ قرمزی یه نگین رو میبینی‌،گذرِ زمان رو حس میکنی‌ و به این حقیقت میرسی‌ که نجات دهند در گور خفته است،خودت رو سفت بغل میکنی‌ و به خودت یه تشر میزنی که بلند شو جم کن و… این چنین ساعت ۴ صبح با یه لیوان قهوه،شعر لعنتی رو میگیری دستت! هیچی‌ بهتراز صدای پرنده‌ها کلهٔ صبح نیست!

CHRNA۷!

•مه 3, 2012 • نوشتن دیدگاه

اگر حدی از روان گسستگی این باشه که فرد بیماری خودش رو به دیگران نسبت بده،به نظرم ریویر وقتی گفته که بودلر ترائوماتوفیلیا داشته و اینکه آرتو کلن روان پریش بوده پس احتمالن این خود ریویر هست که از بیماری روانی رنج می برده!

هُش یار ی

•مه 1, 2012 • نوشتن دیدگاه

وقتی دیگه خیال ابر و بارون خوابم نمی کنه؛
یعنی من
چند سال نوری با زمین فاصله دارم!
شهرم کوچیک شده و خونه ام گم شده
اینجا که من ایستادم؛
رنگ بازی فصل ها، معجزه نیست
شهر فرنگیه که خودم عکس هاش رو گرفتم

همین اردی بهشت از سال نود و یک

زایش ِ مرگ

•مه 1, 2012 • نوشتن دیدگاه

خوب می دانم، نزدیک است؛
بوی ویرانی می آید،جنگ و خرابه ها، کودکان مرده،زن های گریان و پرنده های خاموش.
خوب می دانم ؛
این روزها باد بوی مرگ را با گرده ی گل ها پخش می کند و نهال های تازه را با مرگ بارور می کند.
این کابوس بر گشته است؛
زمین خواهد مُرد و مـَرد خودش را بر جسد ِ ویران شده اش دوباره می زاید.

اردیبهشت ِ نود و یک

فرض اند آنم

•آوریل 30, 2012 • نوشتن دیدگاه

سبز می شود
خط حرکت دستانم.

فکر آشفته ی ذهنی
سفیدیش را بارور می کند.

این چنین

واژگان،جنین های سقط شده ی لبانم
به دنیا می آیند،بزرگ می شوند،
و گاهی می میرند؛
روی کاغذ.


اردی بهشت نود و یک

نآکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوک

•آوریل 19, 2012 • نوشتن دیدگاه

از کجا می دانستم

این نغمه را در نی لبک اش خوانده

تازه داشتم دو دو می کردم،

با  دلم!

این ساز

همان بهتر که آوازی نداشت

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 116 مشترک دیگر بپیوندید